معرفی کتاب قصه گو

اثر ماریو بارگاس یوسا از انتشارات نشر چشمه - مترجم: یحیی خوئی-ادبیات پرو

ارسال شده توسط ایران کتاب در تاریخ دوشنبه 30 مرداد 1396
در یک گالری کوچک در فلورانس، یک نویسنده پرو در عکس یک داستانپرداز قبیله ای اتفاق می افتد. او با حس احمقانه ای که او این مرد را می شناخته است، غلبه می کند .... داستانپرداز نه تنها یک هندو، بلکه یک دوست قدیمی مدرسه نیست. نویسنده شروع به تصور تبدیل زوراتس از مدرن به یک عضو مرکزی از قبیله Machiguenga unculculated.


خرید اینترنتی کتاب قصه گو
معرفی کتاب قصه گو
جستجوی کتاب قصه گو در گودریدز

معرفی کتاب قصه گو از نگاه کاربران
When ever I come to names such as “Llosa”, “Borges”, “Cortazar”, “Fuentes”... I wish I knew Spanish language, as I’m sure works by these authors would have a different aroma and melody in their own tongues. Llosa is, for me, one of the greatest story tellers, whose works give me deliciousness in Persian as well, (if it’s translated by Abdollah Kowsari, for example). Mario Bargas Llosa uses a highly sophisticated techniques with a very delicate language in multiple viewpoint, as if I’m listening to “Sare”, my childhood story tellers whom supposed to drown me in sleep, but was keeping me awake instead. Llosa takes you to a place, and while you get used to the situation, become a bit relax, he leaves you for another situation, another character in another place, force you to follow him as a sleepwalker, burning of curiosity, apprehension and restlessness, while he continue to make new situations with new chracters out of nothing, absolutely relax with a smile on his lips. He doesn’t explain the characters, but procreates them and leave them on your lap, and disappears…


بسیاری از آثار ماریو بارگاس یوسا به فارسی برگردانده شده. آنها که من دیده ام؛ @زندگی واقعی آلخاندرو مایتا@ / حسن مرتضوی (ترجمه ی بدی نیست)، @سال های سگی@ / احمد گلشیری (ترجمه ی خوبی ست)، @عصر قهرمان@ / هوشنگ اسدی (ترجمه ی خوبی ست)، @مردی که حرف می زند@(قصه گو) / قاسم صنعوی، @موج آفرینی@/ مهدی غبرائی (ترجمه ی روانی ست)، @جنگ آخر زمان@/ عبدالله کوثری(ترجمه بسیار خوبی ست)، @گفتگو در کاتدرال@/ عبدالله کوثری (ترجمه ی شاهکاری ست) و... برخی از این آثار را ابتدا به فارسی خوانده ام، و دیگر آثار را برای بازخوانی به ترجمه ی آنها به فارسی رجوع کرده ام. تجربه نشان داده که حال و هوای ترجمه ی فارسی، بهررو با ترجمه به زبان های انگلیسی، فرانسه و دانمارکی متفاوت است. در خواندن آثار بارگاس یوسا، بورخس، سروانتس، فوئنتس، کورتازار... حسرت ندانستن زبان اسپانیولی در من بیدار می شود چرا که به خوبی حس می کنم این آثار به زبان اصلی موسیقی متفاوتی دارند. با این وجود، روایت های ماریو بارگاس یوسا بهر زبانی لذت بخش است. روایت های یوسا بوی @قصه گویی@ می دهد. او عادت دارد از جایی به جای دیگر برود و همین که به صحنه ای عادت می کنی، یوسا به محل و شخصیتی دیگر می گریزد، در صندلی هنوز جا نیفتاده ای که تو را از جا بلند می کند و به صحنه ی دیگر می کشاند، روی صندلی سرد تازه ای بنشینی تا ادامه ی روایت یوسا دوباره گرمت کند. یوسا قصه گویی ست حرفه ای که گاه از هیچ، همه چیز می سازد. با یوسا بسیار جاهای ندیده را دیده ام؛ برزیل را، پرو را و... بسیار جاها که دیده ام؛ وین، رم، آمستردام را را به گونه ای دیگر تماشا کرده ام... در کوچه ها و خیابان ها و رستوران ها و قهوه خانه های بسیاری نشسته ام، گاه آنقدر نزدیک و آشنا که انگاری در همان خانه ای که یوسا وصف کرده. روایت یوسا زنده می شود و در جان می نشیند. وقتی رمانی از یوسا را شروع می کنی باید وقایع و شخصیت ها را در اولین صفحه ها به خاطر بسپاری و از نام و مشخصات هیچ کدامشان نگذری. شخصیت ها و موقعیت ها در همان فصل اول و دوم مثل رگباری فرو می ریزند، و در فصول بعدی آنها را عین پازلی کنار هم می نشاند و تابلوی بی نظیرش را می سازد. زبان شخصیت ها از یکی به دیگری، همراه با روحیه و کار و بار و زندگی شان، تغییر می کند. یوسا دستت را می گیرد و تو را با خود وارد قصه می کند، همین که درگیر فضا و آدم ها شدی، غیبش می زند، تنهایت می گذارد تا انتهای روایت همپای شخصیت ها به سفر ادامه دهی. از یک موقعیت به دیگری، به دفتری، رستورانی، خانه ای و بستری، با آدم هایی که در نهایت خشم و خشونت، به کودکانی معصوم می مانند. گاه نشسته ام و مدت ها به عکس یوسا نگاه کرده ام؛ این معصومیت لبخند یوساست که همه ی قصه هایش را پر کرده؟


مشاهده لینک اصلی
این کتاب خیلی برام جالب بود و البته خیلی متفاوت نسبت به کتابایی که تا به حال خوندم. و در تعجب بودم که چرا تا حالا از این نویسنده کتابی نخوندم چون واقعا مورد علاقه م بود.
از متن کتاب:
پیش از آنکه متولد شوم فکر میکردم هر قومی باید عوض شود. عادات ، ممنوعیت ها ، جادوها ی اقوام قوی تر را بپذیرد. خدایان و فرشتگان، شیطان ها و شیطانک ها ی اقوام فرزانه را از آن خودش کند. به این ترتیب ما پاک تر میشویم. اما درست نبود. حالا میدانم که اینطور نیست. آری این را از شما یاد گرفته ام. چه کسی با صرف نظر کردن از تقدیر خودش ، میتواند پاک تر و خوشبخت تر باشد؟ هیچ کس. ما همان که هستیم باقی خواهیم ماند . این طور بهتر است. اگر کسی از وظیفه ای که به عهده اش گذاشته شده است دست بردارد و به وظیفه ی دیگری عمل کند روح خودش را از دست میدهد. شاید کالبد خودش را از دست بدهد و بدون شک وقتی روحش را از دست داد ، نفرت انگیزترین موجودات،آزاردهنده ترین حیوانات در پیکر خالی او جای میگیرند.


مشاهده لینک اصلی
من طرفدار عالی Mario Vargas Llosa هستم اما در این کتاب ناامید شدم نه به خاطر موضوعش بلکه به نحوی که آن را ارائه دادم. در فصل باز، راوی ناشناخته (Llosa؟) که فقط به عنوان â € œpalâ € یا â € œold پسر، â € در سراسر یک نقاشی در فلورانس نشان می دهد Machiguenga سرخپوستان پرو. نقاشی یک داستانپرداز دهنوی سفید پوست با موهای قرمز را نشان می دهد، علامت زاد و ولد رو به روی صورتش، نشسته در وسط یک دایره Machiguenga. راوی می پرسد آیا این دوست قدیمش از دانشگاه Saul Zuratas Mascarita به نام او یهودی است که ظاهرا پس از رد شدن از تحصیلات تکمیلی در مطالعات قوم شناسی به اسرائیل رفته است. این بازجویی جذاب سپس دو خط داستان را دنبال می کند، هر کدام با سبک خود: یک گزارش روزنامه نگاری راوی از شکار خود را برای Mascarita با رفتن به سفرهای مختلف به آمازون را نشان می دهد، یکی دیگر از مجموعه داستان های اساطیری در مورد ریشه های Machiguenga، که ظاهرا از خود داستان افسانه مرموز. لوسا از این روایت دوگانه روایت در رمان قبلی خود عمه جولیا و فیلمنامهنویس استفاده کرد تا اثر بسیار بیشتری را با هم آمیختن آنها در انتها، اما در این رمان دو موضوع کاملا مطابقت نداشته است. روایت روزنامه نگاری مسطح و فاقد تعارض است و پر از جزئیات بی نظیر یکی از اسطوره ها رویایی است و یک داستان را به دیگری می آمیزد؛ مخلوط در داستان ایجاد، داستان عیسی، آمدن مرد سفید به آمریكای جنوبی و بیت های دنیای دانته است، و یكی شگفت زده است - با توجه به این است كه توسط یك مرد سفید پوست سرخ \"اگر داستان نویسان اسطوره غربی را در تصویرهای آمازون پنهان کند. داستانپرداز در توصیف های خود از زمین لرزه ها، طاعون، خدایان، زلزله زخم ها برای از بین بردن نوزادان، زنانی که ماهی ها را از لبه های خود می کشند، جنگ های گرسنه و مهاجرت دائمی که Machiguenga به آنها اعطا می شود، رنگارنگ است. \"دیاسپورا بقا است\"، به نظر می رسد که بسیاری از قبایل آمازون و داستان افسانه ای به عنوان او در معرض جنگل های آمازون به داستان های او می گویند. تصاویری از روایت اسطوره ای در زمان های گوناگون گرافیکی هستند: «این ها به عنوان رعد و برق مانند ریش هایش مانند ریزش جگوار است ...» با وجود این تصاویر رنگی، یکی از شگفتی ها این است که آیا در قسمت نویسنده یا فقدان مهارت ترجمه، دلیل این است که بسیاری از کلمات بومی در تفسیر قصه گویی وجود دارد؛ این کاملا جنجالی به جریان این ترجمه انگلیسی است و به هیچ وجه منحصر به فرد خود را افزایش نمی دهد. تبدیل داستانی داستانی به شیوه آمازون زندگی، عمل او از رد تمدن غربی و تکنولوژی آن است. جذب او به یک شیوه زندگی پیش از تاریخ، نشان دهنده توانایی ما برای تأخیر به عنوان انسان و بازگشت به ریشه های ما است. میل او به Machiguenga، نشان دهنده ی یهودی بودن اوست و با نشانه آزار و شکنجه زندگی می کند، همانطور که میزبان های جدید او نیز هستند. لوسا برخی از ارتباطات بینش را در اینجا ایجاد می کند. اما برای تمام عمق آن، من آرزو می کنم این کتاب نوشته شده متفاوت باشد. برخی از اصول اساسی رمان - شخصیت، درگیری و داستان - به نفع ما دادن پدیده ای بزرگ از افسانه های Machiguenga است که من را با یک سوال می اندازد: آیا این روایت بهتر نوشته شده است به عنوان یک بی معنی، سابقه غیرقابل شناختی قبایل بومی آمازون پرو، به جای آن به عنوان یک رمان مسطح با شکوه اسطوره ها؟

مشاهده لینک اصلی
این یک کتاب آسان برای خواندن نیست، در واقع من آن را اغلب برای خواندن کتاب های دیگر. این مفهوم جالب است، در مورد نویسنده پرو که به عکاسی عکاسی از اعضای قبیله Machiguenga می رود و متقاعد شده است یکی از مردان به نوعی همکار خود از مدرسه است. این داستان با داستان های قومی از Machiguenga، و همچنین داستان از چشم انداز دیگری در مورد داستان افسانه ها در جنگل تعبیر شده است. این عناصر جالب بودند، اما در نهایت به اندازه کافی برای ایجاد کل یکپارچه با هم همخوانی نداشتند. من احساس می کردم که لوسا توسط فرهنگ ماچینگنگان، داستان های قومش شنیده می شد، و همچنین می خواست فرصتی برای بیان یک سخنرانی سیاسی درباره آموزه های فرهنگی و مذهبی داشته باشد. من فقط مطمئن نیستم که آن را به عنوان یک رمان کار کنم. من همچنین فکر می کنم ترجمه غیرممکن است. در ابتدا کلمه @ pal @ استفاده می شود، من فکر می کنم احتمالا نشان می دهد که غیر رسمی @ tu @ در اصل استفاده می شود، اما این فوق العاده grating بود. یکی از کلمه @ pal @ استفاده از اسپانیایی @ tu @ استفاده نمی کند. آن را به عنوان خوانده شده، ناسازگار، آشنا نیست. این فقط من را از هر زمان خارج کرد. به یادداشت شخصی، جالب بود که یک رمان را بخوانم که شامل چنین انتقادی از مؤسسه زبانشناسی تابستانی بود. دوازده سال پیش، من با این سازمان بسیار نزدیک بودم به پاپوآ گینه نو، و جای تعجب نیست، این به خاطر مسائل بسیار مهمی بود که لولوا باعث شد من ناراحت کننده به نظر برسم. در نهایت، این محل (جنگل مرطوب با صدها زبان ناشناخته بود) که من را ترسیده بود نبود، اما هدف از SIL در وهله اول. @ خوشبختانه ما می دانیم که چگونه به راه رفتن. خوشبختانه ما برای چنین مدت طولانی راه می رفتیم. خوشبختانه همیشه از یک مکان به مکان دیگر حرکت کرد. اگر ما نوعی از افرادی بود که هرگز حرکت نمی کردند، چه چیزی از ما تبدیل خواهد شد؟ چهارشنبه ناپدید شدم که می داند کجا است.شما می خواهید به آخرالزمان برود.اجازه می دهد آنها را با فلش های خود، پرها، لانه های خود آنها را ترک کنند. وقتی به آنها نزدیک شدید و با احترام به آنها احترام می گذارید، متوجه خواهید شد که حق ندارید آنها را وحشیان یا عقب نشینی کنید. فرهنگ آنها برای محیط زیست و شرایطی که در آن زندگی می کنند کافی است. بیشتر آنها، دانش عمیق و ظریف از چیزهایی که فراموش شده اند، مناسب است. ... ما حتی نمی دانیم که هماهنگی بین انسان و آن چیزها وجود دارد، چرا که ما برای همیشه آن را خراب کردیم.هر شخص تعهد خود را دارد. چرا اینطور است که ما راه می رویم؟ بنابراین نور و گرما وجود خواهد داشت، به طوری که همه چیز صلح آمیز خواهد بود. این نظم جهان است. مردی که با کرم شب تاب صحبت می کند کاری را انجام می دهد. @

مشاهده لینک اصلی
راوی طوسی از یک گالری هنری بازدید می کند که در آن نمایشگاه عکس های Machiguenga، قبیله بومی قبیله ای آمازون در جنوب شرقی پرو واقع شده است. Machiguenga در اطراف یک داستانپرداز جمع می شود که مانند سول Zuratas، دوست خود، زمانی که او یک دانشجوی دانشگاه بود، به نظر می رسید. Zuratas Mascarita (صورت ماسک) نامیده می شود، زیرا او نقاشی نقاشی بندری را پوشش نیمی از چهره او بود. راوی می بیند که Mascarita دنیای مدرن را ترک کرده است تا با Machiguenga زندگی کند. اگرچه قبیله مادری نوزادانی را که با مشکلات جسمی متولد شده اند، کشته شدند، آنها از بزرگسالان با ناهنجاری های زیادی پذیرایی می کنند. راوی می گوید در مورد بحث هایی که او و Mascarita، دانشجوی علوم قومی، در مورد اثرات تمدن مدرن در قبایل بومی در دهه 1950 داشتند. آیا می توان از Machiguengas دور از ایده های غربی، و یا آنها می توانند زندگی بهتر، اگر آنها می تواند روستاها را تشکیل می دهند و تبدیل شدن به بخشی از جهان مدرن؟ قبایل بومی اغلب به ویژه صنعت لاستیکی مورد سوء استفاده قرار گرفتند. مسیحیان کشتارهای بومی را نابود کردند. زبان شناسان و انسان شناسان آنها را به ایده های غرب افشا کردند. آیا فرهنگ ترکیبی غیرممکن است که اجتناب شود؟ راوی می گوید در مورد اختلاف نظر در مورد تعامل میان مردم غربی و بومی در نیم فصل است. فصل های متناوب این کتاب در حوضه آمازون به عنوان Mascarita، قصه گو، از گروه های کوچکی از Machiguenga بازدید می شود. در ابتدا، او فقط داستان های سنت و تاریخ خود را که در طول سفرهایش آموخته بود، می گوید. بسیاری از داستان ها، قصه هایی پر از تابو و خرافات است. آنها اغلب در اطراف خدایان مانند خورشید، ماه، و دیگر نیروهای طبیعت چرخش می یابند. در نهایت Mascarita ایده های غربی مانند داستان های کتاب مقدس و حتی Kafkas @ Metamorphosis @ را به داستان هایش اضافه می کند. گرچه Mascarita می خواست دنیای مدرن را به طور کامل ترک کند تا با مردم بومی زندگی کند، او ناخودآگاه در ادبیات داستان خود، تمرین های هیبریدی را آغاز کرد. Mascarita از یک خانواده یهودیان می آید و هماهنگی بین خروج یهودیان و پیاده روی Machiguenga بیشتر به جنگل آمازون همانطور که توسط تمدن مدرن آواره شده است، ماریو ورگاس لووسا را ​​به خوانندگان می دهد تا به اندازه ای که نشان می دهد فکر می کنم هر دو طرف بحث در مورد تاثیرات مدرن بر فرهنگ بومی. بخش هایی از کتاب با قضیه می تواند کمی کاهش یافته باشد در حالی که هنوز خواننده ایده خوبی از زندگی Machiguenga است. در مجموع، این کتاب یک بحث فرهنگی در یک داستان جالب و اصلی ارائه کرد.

مشاهده لینک اصلی
این یکی از آن کتابهایی بود که شما فقط باید آن را بپوشانید چون زمان لازم برای روشن شدن نور است و آن را معقول. این کتاب با روایتگر آغاز می شود، یک کار / تحصیل در فلورانس پرو، یک عکس در یک گالری را می بیند و کوتاه می شود. گالری نمایش یک عکس از عکس های گرفته شده در آمازون پرو را نشان می دهد. عکس که راوی را در آهنگ هایش متوقف می کند، یک گروه از بومی ها است، در نشست های خود نشسته، گوش دادن به داستان افسانه ای. او معتقد است که داستانپرداز دوستش کالج است - ساول - که چندین سال از او دیده یا نه. پس از این افتتاح، در هر فصل دیگر، راوی می گوید که چگونه با سول، Sauls آشنا با سرخپوستان اولیه Machiguenga ملاقات کرد، چگونه راوی داستان آموزان Machiguenga را یاد گرفت و چگونه او قادر به متوقف کردن تفکر در مورد آنها نیست. در فصل هایی که بین راویان گفته شده، داستان هایی را که قصه گوینده می گوید، می شنویم. فصل اول داستان من را برای حلقه انداخت. سخت بود که باقی بمانم و مجبور شدم به طور مداوم به عقب برگردم و دوباره خوابیده باشم. اما همانطور که راوی می گوید آنچه را که درباره داستان افسونگر Machiguenga و سرخپوستان Machiguenga یاد گرفته است، داستان داستانگران داستان را شروع می کند. با آخرین فصل داستان نویسان، من محزون و جذاب هستم. من فکر می کردم که داستان این کتاب بسیار خوب بود. من بعضی از صفحات را مشخص کردم که در آن من از طرز نگارش متنفرم، نه به دلیل زیبایی آن، بلکه به دلیل پیامی که از آن گرفته ام. بنابراین من فکر کردم این پایان را با چند نقل قول به پایان برساند - (ص.27) @ این قبایل از زمان حیات خود بوده اند، زیرا عادت ها و آداب و رسوم آنها بطور ناچیز ریتم و الزامات دنیای طبیعی را بدون خشونت و تحریک آن عمیقا دنبال کرده اند حداقل لازم است تا توسط آن نابود نگردد. بسیار مخالف آنچه ما مردم متمدن انجام می دادیم، عناصر را از بین می برد، بدون آن که ما در نهایت مانند گل بدون آب ناپدید می شدیم. @ (p.219) @ آیا آن نفرت بود چون [یهوه و Tasurinchi مردم] متفاوت بود؟ چرا اینطور نبود، هر جا که رفت، مردم این را قبول نمی کردند؟ چه کسی می داند؟ مردم می خواهند همه را یکسان بسازند، دیگران را دوست دارند که آداب و رسوم خود را فراموش کنند، قاتلان خود را بکشند، تابوهای خود را نقض کنند و خودشان را تقلید کنند. @ (ص.226) @ اگر بد در زمین اتفاق بیفتد، چون مردم متوقف شده توجه به زمین، چرا که آنها به دنبال آن پس از آن است که باید مراقبت. آیا می توانیم این کار را انجام دهیم؟ برای گفتن آنچه که می خواهد بگوید باید آن را انجام دهد. لرزش، شاید. می گویند: فراموش نکن برای گفتن: من هم زنده ام. من نمیخواهم بد رفتار کنم این چیزی است که از آن زمان می توانست شکایت کند. شاید من بیش از حد عرق کردم شايد پدران سفیدپوست، آنچه را که به نظر می رسند، نادیده بگیرند، اما کمگاریانی ها، متحدان کینتیباکوری، توصیه می کنند که در آن جا زندگی کنم که من آنجا بودم، فقط به این دلیل که آنها می خواستند به زمین آسیب برسانند. چه کسی می داند؟ اما اگر شکایت کند، مجبور شدم کاری انجام دهم، ببینید. چگونه می توانیم به خورشید، رودخانه ها کمک کنیم؟ چگونه می توانیم به این دنیا کمک کنیم، همه چیز زنده است؟ @

مشاهده لینک اصلی
دسته بندی های مرتبط با - کتاب قصه گو


#جایزه نوبل ادبیات - #ادبیات داستانی - #داستان درام - #ادبیات رئالیسم جادویی - #ادبیات مدرن - #ادبیات پرو - #دهه 1980 میلادی - #انتشارات نشر چشمه - #ماریو بارگاس یوسا - #یحیی خوئی
#انتشارات نشر چشمه - #ماریو بارگاس یوسا - #یحیی خوئی
کتاب های مرتبط با - کتاب قصه گو


 کتاب جنگ آخرزمان
 کتاب گفتگو در کاتدرال
 کتاب قصه گو
 کتاب آوریل سرخ
 کتاب رودهای ژرف
 کتاب ماهی در آب